فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی
فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی

باران که می آید ، دلم را می بَرد با خود...


باران


در زیرِ باران ، ریز ریز از خود شدم بیخود

باران که می آید ، دلم را می بَرَد با خود


هر قطره‌ اش ، بر تارهایَم زَخمِه ای می زَد

پودَم همه غرقِ سَماع و پایکوبی شد


این راه و رسمَ نَشئِگی ، از مُد نمی‌اُفتد

فکرِ خُمارِ بعد از آن هم کرده‌ام لابُد


بگرفته مردم ، زیرِ سقفِ خانه‌ها آرام

باران ولی بُردِه مرا ، در کوچه‌ها با خود


بر شانه هایم ، نم نمِ باران فرو می ریخت

تا باز هم روحِ مرا ، بیخود کند از خود...


در حال تکمیل...


✍️عیسی جوکار

سه شنبه۱۴ اسفند ۱۴۰۳

ساعت ۲۳:۳۰

/ بارندگی ملایم /