ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
《 کوهِ دِراک 》
کوه دِراک (کوه مادر، کوه برفی، کوه مستسقی) کوهی است از رشته کوه های زاگرس در شهر شیراز که از غرب این شهر آغاز شده و با گذشتن از شمال غرب شهر ادامه یافته و به روستای علیآباد منتهی میشود. بنایی در قلهٔ کوه ساخته شدهاست که در آن مشخصات کوه و قله به صورت مکتوب بر روی یک لوح وجود دارد. قله این کوه حدود 3000 متر از سطح دریا ارتفاع دارد و وجه شمالی آن معمولاً از اواسط آذر تا اواخر اسفند پوشیده از برف است.
(( برای #دراک ، مادرِ آب و تنفّسگاه کلانشهر شیراز ))
بر اوجِ آسمان ، اِستاده نَستوه
تنفُّس گاهِ شیراز است این کوه
دِراک ، او مادر برف است و آب است
تلالُو بخشِ نور آفتاب است
اگر برفی و بارانی نگیرد ؛
کجا شیراز از او جانی بگیرد ؟!
نیاکان رفته اند و این امانت
سِپُردند و زِ ما ، سَر زد خیانت
دِراکِ پیر ، از ما هست دلگیر
اَلا ای آدمی ! کِی می شوی سیر ؟
شما را گر به او نِبود نیازی ؛
اگر دیگر ندارد امتیازی ؛
به پاسِ آنهمه خدمت که کرده ؛
شوید از گُردِه اش ، اینک پیاده
نه کوهی از تو خالی شد نه دَشتی
زمین را قَبضه کردی ، سیر گشتی ؟
دریغا ، زاین همه اِصرار و تصویب ؛
چه حاصل شد ، زمین را غیرِ تخریب ؟!
مگر این کوه ، جز خدمت ، چه کرده ؟
چه می خواهید از او ، تخمِ دوزَرده؟!
مپِندارید کو ، پیر است و فَرتوت
زِ اعمالِ شما گردیده مَبهوت
شده از آدمی در حیرت و وَهم
هنوز از جان او سر می کشد سَهم
نموده میزبان را پیر و خسته
نمک خورده ، نمکدان را شکسته
همه پَروَرده ای از جنسِ خاکیم
که ما فرزندِ دامانِ دِراکیم
***************
من و زخم و من و درد و من و غم ؛
چه میخواهی زِ من ، فرزند آدم ؟!
به گِرداگِردِ من بِیتوته کردید
روانم را بسی آشفته کردید
ز حقِ خود مرا محروم کردید
به دود و دَم ، مرا مسموم کردید
نبودم مُستحقّ بند و زنجیر
کَزاین غم ، هر جوانی ، میشود پیر
بُریدید از تَنم ، وَز خطّ ِ رَأْسَم
بشَر را عاملِ شَر میشناسم
نمیدانی که دارم ریشه در خاک ؟!
نمیبینی که سر دارم بر افلاک ؟!
نه من ° تنها ، که صدها کوه ، چون من ؛
شده زخمی ، زِ زخمِ دود و آهن
من و یک عمر ، سعیِ صادقانه
تو و تخریبهایِ ناشیانه
زِ داروهایِ من درمان گرفتید ؛
قوی گشتید و از من ، جان گرفتید ؟!
به کَف داری جوازِ کاغذینی
پس از آن ، رَعدِ غول آهنینی
خراشیدید جسمم را به فولاد
شدم مجروح ، زیر ضربِ بیداد
زمانی من زِ شادی ، سیر بودم
کُنامِ گرگ و ببر و شیر بودم
تَنی در خاک و سر بر اَبر دارم
مگر من تا چه حدّی صبر دارم ؟
چو سَدّم ، مانعِ طوفان و سیلاب ؛
چو اسفنجم به وقتِ خوردن آب
شده انسان ، چو موجودی درَنده
کجای این طبیعت ، بِکر مانده ؟!
مرا با حالِ خود بگذار ، آدم !
نه از تو رَحم میخواهم نه مَرهَم
فقط دست از تنِ زخمیم بردار
طبیعت را به حالِ خویش بگذار
من و یک نیمه یِ جانی ، که مانده !
تو و این حرفِ پایانی که مانده ؛
زمین گهواره هست و کوه ، مادر
مزن تیشه به ریشه ، ای برادر !
زبانِ خوش نَشُد ، با سُمبِه یِ زور ؛
زِ من ، تخریبگر باید شود دور...
#عیسی_جوکار_وکیل
#برای_نجات_دراک
#نه_به_تخریب_دراک
بیستم آبانماه ۱۴۰۳
#عیسی_جوکار_وکیل
تصاویر برگرفته از خبرگزاری ایرنا
#ایرنا