فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی
فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی

فرهنگی ادبی اجتماعی

کوه دراک را از خطر تخریب و خروج از کارکرد تاریخی خود برهانیم.

《 کوهِ دِراک 》



کوه دِراک (کوه مادر، کوه برفی، کوه مستسقی) کوهی است از رشته کوه های زاگرس در شهر شیراز که از غرب این شهر آغاز شده و با گذشتن از شمال غرب شهر ادامه یافته و به روستای علی‌آباد منتهی می‌شود. بنایی در قلهٔ کوه ساخته شده‌است که در آن مشخصات کوه و قله به صورت مکتوب بر روی یک لوح وجود دارد. قله این کوه حدود 3000 متر از سطح دریا ارتفاع دارد و وجه شمالی آن معمولاً از اواسط آذر تا اواخر اسفند پوشیده از برف است.







(( برای #دراک ، مادرِ آب و تنفّسگاه کلانشهر شیراز ))




بر اوجِ آسمان ، اِستاده نَستوه


تنفُّس گاهِ شیراز است این کوه



دِراک ، او مادر برف است و آب است


تلالُو بخشِ نور آفتاب است



اگر برفی و بارانی نگیرد ؛


کجا شیراز از او جانی بگیرد ؟!



نیاکان رفته اند و این امانت


سِپُردند و زِ ما ، سَر زد خیانت



دِراکِ پیر ، از ما هست دلگیر


اَلا ای آدمی ! کِی می شوی سیر ؟



شما را گر به او نِبود نیازی ؛


اگر دیگر ندارد امتیازی ؛



به پاسِ آنهمه خدمت که کرده ؛


شوید از گُردِه اش ، اینک پیاده



نه کوهی از تو خالی شد نه دَشتی


زمین را قَبضه کردی ، سیر گشتی ؟



دریغا ، زاین همه اِصرار و تصویب ؛


چه حاصل شد ، زمین را غیرِ تخریب ؟!



مگر این کوه ، جز خدمت ، چه کرده ؟


چه می خواهید از او ، تخمِ دوزَرده؟!



مپِندارید کو ، پیر است و فَرتوت


زِ اعمالِ شما گردیده مَبهوت



شده از آدمی در حیرت و وَهم


هنوز از جان او سر می کشد سَهم



نموده میزبان را پیر و خسته


نمک خورده ، نمکدان را شکسته



همه پَروَرده ای از جنسِ خاکیم


که ما فرزندِ دامانِ دِراکیم


                                ***************


من و زخم و من و درد و من و غم ؛


چه می‌خواهی زِ من ، فرزند آدم ؟!



به گِرداگِردِ من بِیتوته کردید


روانم را بسی آشفته کردید



ز حقِ خود مرا محروم کردید


به دود و دَم ، مرا مسموم کردید



نبودم مُستحقّ بند و زنجیر


کَزاین غم ، هر جوانی ، می‌شود پیر



بُریدید از تَنم ، وَز خطّ ِ رَأْسَم 


بشَر را عاملِ شَر می‌شناسم



نمی‌دانی که دارم ریشه در خاک ؟!


نمیبینی که سر دارم بر افلاک ؟!



نه من ° تنها ، که صدها کوه ، چون من ؛


شده زخمی ، زِ زخمِ دود و آهن



من و یک عمر ، سعیِ صادقانه


تو و تخریبهایِ ناشیانه



زِ داروهایِ من درمان گرفتید ؛


قوی گشتید و از من ، جان گرفتید ؟!



به کَف داری جوازِ کاغذینی


پس از آن ، رَعدِ غول آهنینی



خراشیدید جسمم را به فولاد


شدم مجروح ، زیر ضربِ بیداد



زمانی من زِ شادی ، سیر بودم


کُنامِ گرگ و ببر و شیر بودم



تَنی در خاک و سر بر اَبر دارم


مگر من تا چه حدّی صبر دارم ؟



چو سَدّم ، مانعِ طوفان و سیلاب ؛


چو اسفنجم به وقتِ خوردن آب



شده انسان ، چو موجودی درَنده


کجای این طبیعت ، بِکر مانده ؟!



مرا با حالِ خود بگذار ، آدم !


نه از تو رَحم می‌خواهم نه مَرهَم



فقط دست از تنِ زخمیم بردار


طبیعت را به حالِ خویش بگذار



من و یک نیمه یِ جانی ، که مانده !


تو و این حرفِ پایانی که مانده ؛



زمین گهواره هست و کوه ، مادر


مزن تیشه به ریشه ، ای برادر !



زبانِ خوش نَشُد ، با سُمبِه یِ زور ؛


زِ من ، تخریبگر باید شود دور...


#عیسی_جوکار_وکیل

#برای_نجات_دراک

#نه_به_تخریب_دراک

بیستم آبانماه ۱۴۰۳


#عیسی_جوکار_وکیل


تصاویر برگرفته از خبرگزاری ایرنا

#ایرنا


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد